تبليغاتX
دو جفت چشم پابرهنه

دو جفت چشم پابرهنه

قیامت بی حسین غوغا ندارد

 

شفاعت بی حسین معنا ندارد

 

حسینی باش تا فردا نگویند

 

چرا پرونده ات امضا ندارد.

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:6 توسط زرین|

 

رفتار من عادی است

 

اما نمی دانم چرا

 

این روزها

 

از دوستان و آشنایان

 

هرکس مرا می بیند

 

از دور می گوید:

 

این روزها انگار

 

حال و هوای دیگری داری !

 

 

اما

 

من مثل هر روزم

 

با آن نشانی های ساده

 

و با همان امضاء، همان نام

 

و با همان رفتار معمولی

 

مثل همیشه ساکت و آرام

 

این روزها تنها

 

حس می کنم گاهی کمی گنگم

 

گاهی کمی گیجم

 

حس می کنم

 

این روزهای پیش قدری بیشتر

 

این روزها را دوست دارم.

 

 

گاهی

 

از تو چه پنهان

 

با سنگ ها آواز می خوانم

 

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم.

 

 

این روزها گاهی

 

از روز و ماه و سال، از تقویم

 

از روزنامه بی خبر هستم

 

حس می کنم گاهی کمی کمتر

 

گاهی شدیداً بیشتر هستم

 

حتی اگر می شد بگویم

 

این روزها گاهی خدا را هم

 

یک جور دیگر می پرستم.

 

 

از جمله دیشب هم

 

دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود:

 

من کاملاً تعطیل بودم

 

اول نشستم خوب

 

جوراب هایم را اتو کردم

 

تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم

 

با کفشهایم گفت و گو کردم

 

و بعد از آن هم

 

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

 

و سطر سطر نامه ها را

 

دنباله آن افسانه ی موهوم

 

دنبال آن مجهول گشتم

 

چیزی ندیدم

 

تنها یکی از نامه هایم

 

بوی غریب و مبهمی می داد 

 

انگار

 

از لابلای کاغذ تا خورده نامه

 

بوی تمام یاس های آسمانی

 

احساس می شد.

 

 

دیشب دوباره

 

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

 

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 

در آسمان گشتم

 

و جیب هایم را

 

از پاره های ابر پر کردم

 

جای شما خالی!

 

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

 

یک پاره از مهتاب خوردم.

 

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

 

که رنگ چشمانم کمی میشی است

 

و بر خلاف سال های پیش

 

رنگ بنفش و ارغوانی را

 

از رنگ آبی دوست تر دارم

 

دیشب برای اولین بار

 

دیدم که نام کوچکم دیگر 

 

چندان بزرگ و هیبت آور نیست.

 

 

این روزها دیگر

 

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

 

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک

 

یک روز کامل جشن می گیرم

 

گاهی

 

صد بار در یک روز می میرم

 

حتی

 

یک شاخه از محبوبه های شب

 

یک غنچه ی مریم هم برای مردنم کافی است .

 

 

گاهی نگاهم در تمام روز

 

با عابران ناشناس شهر

 

احساس گنگ آشنایی می کند

 

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

 

آهنگ یک موسیقی غمگین

 

هوایی می کند.

 

 

اما غیر از همین حس ها که گفتم

 

و غیر از این رفتار معمولی

 

و غیر از این حال و هوای  ساده و عادی

 

حال و هوای دیگری  

 

در دل ندارم

 

رفتـــــــار من عـــــــــادی است.

 

.......قیصر امین پور .......

 

(.....تقدیم به استاد عزیزم  سر کار خانم خاتمی.....)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:5 توسط زرین| |

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

 

دوره ی ارزانی است...!

 

چه شرافت ارزان ،تن عریان ارزان

 

و دروغ از همه چیز ارزان تر

 

آبرو قیمت یک تکه ی نان...

 

و چه تخفیف بزرگی خورده است

 

قیمت هر انسان...!

 

........دکتر شریعتی........

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:46 توسط زرین| |

سال ها تاریخ شمسی گشت و گشت

 

شادمان شد تا شنید این سرگذشت

 

روز میلاد امام هشتم است

 

هشت.هشت.جمعه ی هشتاد و هشت

 

میلاد امام رضا(ع) مبارک باد.

 

(۸/۸/۸۸ ...مادر عزیزم تولدت مبارک... ۸/۸/۸۸)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:1 توسط زرین|


برای ناهار خوردن به رستورانی می رفتم. روزی بر سر میز ناهار روزنامه ی «لوموند» را می خواندم. سرمقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در کشور بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من یک دانشجوی اسراییلی نشسته بود. سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود، بخواند.
گفتم: کدام صفحه را می خواهید؟ گفت: صفحه ی بورس ها را!
آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد. فکر کردم شاید تاجر است. هیچ نگفتم، اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید: چه کاره ای؟
گفتم: دانشجو. گفت: کجایی هستی؟
گفتم: ایرانی. پرسید: سرمقاله ی سیاسی به چه کار تو می آید؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستی؟ این که کجا کودتا شده، کجا اتفاقی افتاده، این ها به چه درد تو می خورد؟!
گفتم: مگر تو تاجر فرانسوی هستی؟! تو که دانشجویی هستی، به چه دردت می خورد؟! گفت: آدم باید منطقی باشد. من و تو هر دو دانشجو هستیم، ولی به هر حال ماهی صد تومان، هزار تومانی داریم که از کشورمان می گیریم؛ و آن پول به فرانک فرانسه تبدیل می شود و تغییر ارز در زندگی دانشجویی ما بی اثر نیست. صفحه ی اقتصادی به من این آگاهی را می دهد که مثلاً بدانم سال دیگر هم بلیت غذا همین هفده فرانک خواهد ماند یا نه. اما آن سرمقاله که می گوید، مثلاً در شیلی کودتا شده، در زندگی تو، یک دانشجوی ایرانی، چه اثری دارد؟
لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی هم سن و هم عصر و هم رشته، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم!دیدم که زبان او طوری است، که من نمی توانم با او بحثی داشته باشم. برای این که او اصولاً دنیا را براساس آن چه «از لحاظ زندگی به دردش می خورد» نگاه می کند!
کسانی هستند که فضای اندیشیدن انسانی شان، در حدی است که آدم ها، رابطه ها، دوستی و دشمنی ها و حتی ازدواجشان براساس پول است. مگر نمی بینیم کسانی را که امروز با پدرزن شان ازدواج می کنند! این کار مگر برای پول نیست؟ یعنی انسان برای عزیزترین کاری که در زندگی دارد، براساس چه چیز فکر می کند! نه دوست داشتن، نه عشق، نه ارزش انسانی، بلکه براساس مقدار پول یا مثلاً تعداد قوم و خویشی که همسرش دارد، ازدواج کند. کسی که این محاسبه را می کند، حتی احساسات غریزی حیوان را ندارد. هیچ وقت یک الاغ نر، به خاطر جُل یک ماده و به خاطر قالیچه یا چیزی که بر پشتش است، به طرف آن کشش پیدا نمی کند. وقتی که یک انسان به این صورت درمی آید، از آن الاغ هم پایین تر است.

(( ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با

کفش های او راه بروم ))

 «حکایت هایی از زندگی دکتر شریعتی»

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:48 توسط زرین| |

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

 

وعده ی ختم تمام جلساتم دادند

 

صبح رفتم که بگیرم کره و شیر و پنیر

 

جای آنها پفک و آب نباتم دادند

 

بهر ماندن توی صف ها دو عدد پای چلاق

 

جلو جنس گران، دیده ی ماتم دادند

 

گر چه عمرم شده طی در صف بهمان و فلان

 

در عوض حوصله و صبر و ثباتم دادند

 

در سفر، داخل یک کافه ی رویایی و شیک

 

دیزی مانده و نان های بیاتم دادند

 

عاقبت ذوق و جنون دخل مرا آوردند

 

قلم و کاغذ و خودکار و دواتم دادند

 

از گرانی و تورم که اسیرم کردند

 

من مگر خواب ببینم که نجاتم دادند

 

هست گر زندگی ام تلخ تر از زهر، چه غم

 

روز و شب وعده ی همچون شکلاتم دادند!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:53 توسط زرین| |

آسمان ، آبی تر.

 

آب ؛ آبی تر.

 

من در ایوانم ، رعنا سر حوض.

 

رخت می شوید رعنا.

 

برگ ها می ریزد.

 

مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری ست.

 

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:28 توسط زرین|

دل خوش از آنیم که حج میرویم

**

غافل از آنیم که کج میرویم

**

کعبه به دیدار خدا می رویم

**

او که همین جاست! کجا می رویم

**

حج به خدا جز به دل پاک نیست

**

شستن غم از دل غمناک نیست

**

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

**

هر که علی گفت که درویش نیست

**

صبح به صبح در پی مکر و فریب

**

شب همه شب گریه و ام من یجیب

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:26 توسط زرین| |

خداوند دعای آنانی را می شنود

 

که می خواهند نفرت از آنان گرفته شود.  

اما

به دعای آنان که می خواهند از عشق بگریزند

 

ناشنواست.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:59 توسط زرین|

این روزا تو راسته ی ما

حرف عاشقی دروغه

خلوته محله ی دل

سر عاشقا شلوغه !

.......................................

سینه سوخته های اینجا

با لب بسته می خونن

آبروی عاشقی رفت

عاشقا تو فکر نونن !

........................................

کهنه عاشقی تو اداره

مثل آفتاب توی سایه س

مرخصی گرفته از عشق

تو نخ گروه و پایه س !

.........................................

دیگه جز به شوق دنیا

نمیشه دلی پریشون

خیلی از حسنای لیلی

نمیاد به چشم مجنون !

.........................................

تلخی فقر و نداری

مشکل جهاز شیرین

شما که یه پایه عشقین

دست فرهاد و بگیرین !

..........................................

چی بگم ؟ نگفتنی ها 

تو دلم یه کوه رازه

فرصت ترانه کوتاه

سر این رشته درازه............!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:9 توسط زرین| |

....خدایا.... 

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ

بر بی ثمره ایی لحظه ایی که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر یبهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت.

 

..../دکتر شریعتی/.... 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:51 توسط زرین| |

می خواهم پایم را

 

 روی شن های داغ کویر بگذارم

 

می دانم آنجا

 

ابری در انتظار من است

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:12 توسط زرین| |

  آموخته ام....!

۱.آموخته ام که حقیقت همیشه آن چیزی نیست که به نظر می رسد.

۲.آموخته ام که انسانها کسانی را که باعث خنده ی آنها می شوند

 به راحتی فراموش نمی کنند.

۳.آموخته ام که گاهی چشمها هم می توانند به دل دروغ بگویند.

۴.آموخته ام که شاید نتوان با پول انسانها را خرید اما با مهربانی حتماْ می توان.

۵.آموخته ام که همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.

۶.آموخته ام که اصرار بر مهربانی می تواند سنگ ترین دلها را هم مبتلا کند.

۷.آموخته ام که عشق پنهان و آرام بسیار عمیق تر از یک عشق آتشین است.

۸.آموخته ام که عشق نگاهها را زیبا تر می کند.

۹.آموخته ام که در دریای زندگی به جای دست و پا زدن بهتر است آرام شنا کنم.

۱۰.آموخته ام که ایمان داشتن تقریبا ْ۸۰٪ کار را تضمین می کند شاید هم بیش تر.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:7 توسط زرین| |

پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد ! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد

ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد به دست

کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد،تا بدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را...!!!

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 9:16 توسط زرین| |

 زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت!

...و گفت تا آخر عمر من با تو هستم....

از او پرسیدم کیستی...؟

جواب داد : غم هستم...!

و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم.

ولی...اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم...!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:30 توسط زرین| |

و انسان در سیبی متجلی است....

سیبی ناقص....

سیبی که کمال از ان ربوده شد....

سیبی از جنس بهشت....

باغ عدن....

سیبی پاک که به هوس آلوده شد....

سیب آلوده ایی که دیگر سزاوار بهشت نبود....

سیبی که فرو فرستاده تا کامل شود و بار دیگر به درختش بازگردد....

آری....همه ی ما یک سیب ناقصیم....

 آمده ایم تا کاملش کنیم و امانت کمال را به (او) بازگردانیم...

 .... (سیب هایتان کامل)....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:42 توسط زرین| |

کوه چون سنگ بود تنها شد...؟

یا چون تنها بود سنگ شد...؟

من که نه سنگ بودم و نه کوه چرا تنها شدم...؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:7 توسط زرین| |